|
برای اولین بار با هم بودن چه زیباست |
موضوعات
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته دوم بهمن 1385
هفته اوّل آبان 1385
هفته سوم مهر 1385
هفته چهارم شهریور 1385
هفته سوم شهریور 1385
هفته اوّل شهریور 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته سوم تیر 1385
هفته دوم تیر 1385
هفته اوّل تیر 1385
هفته چهارم خرداد 1385
هفته سوم خرداد 1385
هفته دوم خرداد 1385
هفته اوّل خرداد 1385
هفته چهارم اردیبهشت 1385
هفته سوم اردیبهشت 1385
هفته دوم اردیبهشت 1385
هفته اوّل اردیبهشت 1385
هفته چهارم فروردین 1385
هفته سوم فروردین 1385
آمار بازدید : نفر
افراد آنلاين : نفر
سلامی دوباره ( نوشته هایی از نویسنده )
سلام دوستان دلم برای همه تون تنگ شده
خیلی خیلی
راستش اومدم بگم که بدونین خدا هیچ وقت بنده ش رو تنها نمیزاره
منو که تنها نزاشت
کمکم کرد تا به هفم برسم
راستی من منظور اون دوست عزیز رو فهمیدم اما اشتباه فکر کرده بود
اما مثال خیلی قشنگی رو ازش یاد گرفتم
ممنون
دوستان به امید روزهای خوب برای همه شما
واسه منم دعا کنین
منتظر یه اتفاق مهمم
انشا ا... که خدا بازم کمکم می کنه و تنهام نمی زاره
یا حق
نوشته شده توسط مجتبی در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386
لينك مطلب
سلامی دوباره... ( نوشته هایی از نویسنده )
سلامی دوباره به همه دوستام
به همه اونایی که می یومدند و مطالب منو می خوندن.
راستش خیلی دلم برا اینجا تنگ شده...
بد جور..
اما این دفه اومدم اینجا تا از یکی گله کنم.
اومدم از خدا گله کنم نمی دونم چرا کمکم نمی کمه تا به چیزی که ازم خواسته برسم.
واسم دعا کنین.
چون اگه نتونم اون کارو انجام بدم از خالقم نا امید میشم.
با همه وجود برام دعا کنین.
خدایا:
به مردم ما بفهمان که حسین برای چه شهید شد.
![]()
نوشته شده توسط مجتبی در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385
عمر تباه ( شعر )
عمر تباه
دوش دلواپس چشمان سياهت بودم
تا دم صبح بتا چشم به راهت بودم
در پی تو گریه فراوان کردم
هيچ داني به خدا منتظر چهره ي ماهت بودم
روزها در سر هر كوچه به دنبال تو من
رهگذر تا دل شب مست نگاهت بودم
داشتم با دل خود رازونيازي همه شب
به تو تهمت زده در شرم گناهت بودم
عقل را با هوس خويش نمودم مخلوط
عاشقا حاصل آن عمر تباهت بودم.
نوشته شده توسط مجتبی در چهارشنبه سوم آبان 1385
خداحافظ... ( شعر )
خداحافظ،همین حالا که من تنهام به شرطی که بفهمی تر شده چشمام خداحافظ،کمی غمگین به یاد اون همه تردید به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید اگر گفتم خداحافظ،نه اینکه رفتنت ساده ست نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر قصه ست خداحافظ،واسه اینکه نبندی دل به رویاها بدونی با تو و بی تو همینه رسم این دنیا..
نوشته شده توسط مجتبی در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385
چند حرف قشنگ 10 ( چند حرف قشنگ )
تجربه
ازسنگهايي که درسرراهتان هست براي ساختن پلکان استفاده کنيد.
خدا
به آنها که در زمينند رحم کنيد تا آنکه در آسمانهاست به شما رحم نمايد!!
اميد
اميد دارويي است كه شفا نمي دهد ، اما درد را قابل تحمل مي كند.
سنگ صبور
اگر مي خواهي هميشه آرام باشي دلتنگي هايت را روي ماسه و شادي هاي خود را روي سنگ مرمر بنويس .
گل
دستانم بوي گل ميداد، به جرم چيدن گل مرا گرفتند، اما هيچكس فكر نكرد شايد گلي كاشته باشم....
نمی دانیم چه بر ما می گذرد،و این دقیقاً همان چیزیست که بر ما می گذرد...یعنی ندانستن آنچه بر ما می گذرد!!!
نوشته شده توسط مجتبی در جمعه سی و یکم شهریور 1385
شناسنامه پدر... ( نوشته هایی از دیگران )
نامت چه بود؟
محل تولد؟
بهشت پاک اینک محل سکونت؟زمین خاکآن چیست برگرده نهادی؟
امانت استقدت؟
روزی چنان بلندکه همسایه خدا.اینک به قدرسایه بختم به روی زمیناعضای خانواده؟
حوای خوب وپاک.قابیل خشمناک.هابیل زیرخاکروزتولد؟
درروزجمعه ای.به گمانم که روزعشقرنگت؟
اینک فقط سیاه.زشرم چنان گناهچشمت؟
رنگی به رنگ بارش باران که بباردزآسمانوزنت؟
نه آنچنان سبک که پرم درهوای دوست نه آنچنان وزین که نشینم براین زمینجنست؟
نیمی مرازخاک نیم دگرخداشغلت؟
درکارکشت امیدم به روی خاک شاکی تو؟خدانام وکیل؟
آنهم فقط خدا جرمت؟یک سیب ازدرخت وسوسه تنهاهمین؟همین!!!حکمت؟
تبعید درزمین همدست درگناه؟حوای آشناترسیده ای؟
کمی. زچه؟که شوم من اسیرخاکآیاکسی به ملاقاتت آمده؟
آری گاهی فقط خداداری گلایه ای؟دیگرگلایه نه....ولیولی که چه؟
حکمی چنین .آن هم به یک گناه؟!؟دلتنگ شده ای؟
زیاد برای که؟خداآورده ای سند؟
بلی چه؟دوقطره اشک...داری توضامنی؟
بلی.تنها کسم خدا...........!!!درآخرین دفاع؟
می خوانمش چنان که اجابت کند دعا
نوشته شده توسط مجتبی در شنبه هجدهم شهریور 1385
شیشه پنجره را... ( عکس )
چند حرف قشنگ(9) ( چند حرف قشنگ )
*فرقي نميكند گودال آبي كوچك باشي يا درياي بيكران ، زلال كه باشي آسمان در توست.
*کسی رو که دوستش داری آزادش بگذار ، اگر قسمت تو باشد برميگردد وگرنه بدان که از اول مال تو نبوده است.
* دستت رو بگذار روی قلبت، اين ساعت عمرت که داره تيک تيک ميکنه... جالبه همونی که بهت زندگی ميده برات شمارش معکوس رو شروع کرده.
*خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه ... مي باره و مي باره و ... اينقدر مي باره تا آبي شه ... آفتابي شه ...!!! کاش ... کاش مي شد مثل آسمون بود ... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي ... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشی بوده ... انگار نه انگار كه غمي بوده ... همه چيز فراموشت بشه ...!!! كاش مي شد.
*بي عشق و محبت نتوان زيست وليکن يک دل دو محبت نپذيرد قلبي که به يک لحظه دو صد عشق پذيرد بگذار که اين قلب غريبانه بميرد.
*چه بسا مسيـرهاى پر پيچ و خـمى كه طى مىشوند، غافل از اينكه هنـرِ مهربانبودن، تنها چيزى است كه اين دنياى غمگين به آن نياز دارد .
*آنگاه كه با دستانت واژه عشق را بر قلبم نوشتي سواد نداشتم اما به دستانت اعتماد داشتم حال سواد دارم اما ديگر به چشمان خود اعتماد ندارم .
نوشته شده توسط مجتبی در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385
ولادت مولود کعبه بر هه شیعیان مبارک.. ( عکس )
سلام دوستان عزیز
میلاد با سعادت مولود کعبه حضرت علی (ع) و روز پدر را به همه شما دوستان و همه پدران عزیز تبریک می گم.
انشا الله که همیشه سایه پدراتون بالا سرتون باشه.
....
اینم یه چند تا مولودی زیبا ... حتما گوش بدین
نوشته شده توسط مجتبی در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385
تولدم مبارک... ( نوشته هایی از نویسنده )
سلام دوستان گل خودم که همیشه به من محبت دارین.
اومدم بگم..
.
..
۲۲ سال اومد و رفت....
از روز تولدم رو می گم.
۲۲ سال پیش فرشته من به هزار امید و آرزو منو به دنیا آورد.
چه چیزایی که تو سرشون نبود. چه آرزوهایی که واسم داشتن.
جه کارایی که واسم نکردن. چه غمایی که واسم نخوردن.چه شبایی که به خاطر من تا صبح نخوابیدن.
ممنون مادر و پدر گلم که به من فرصت زندگی دادین.
ممنون که تو پیدا کردن راه درست زندگی به من کمک کردین.ممنون به خاطر همه چیز...
حالا دارم میرم سال ۲۳ رو شروع کنم.
اما واسه این سال خیلی برنامه دارم.
دوست دارم تو این سال خیلی از آرزوهای پدر و مادرمو محقق کنم و بتونم شادشون کنم.
دوستان واسم دعا کنین.
دعا کنین تا بتونم پدرو مادرم رو شاد کنم.
ممنون از همه شما دوستان...
.
..
...
....
راستی یادم رفت بگم ..
تولدم مبارک
نوشته شده توسط مجتبی در جمعه سیزدهم مرداد 1385
ما چقدر فقیر هستیم... ( داستان )
روزی یک مرد ثروتمند پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند چه قدر فقیر هستند.
آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر مرد از پسرش پرسید نظرت در مورد مسافرتمان چه بوذ؟
پسر پاسخ داد:عالی بود پدر.
پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟
پسر پاسخ داد بله پدر. و پدر پرسید چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: ((فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا.ما در حیاتمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاتمان فانوسهای تزئینی داریم و آنها ستارگان را دارند.حیات ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست)).
با شنیدن حرفهای پسر زبان مرد بند آمده بود.
پسر بچه اضافه کرد(( متشکرم پدر تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم.))
نوشته شده توسط مجتبی در پنجشنبه پنجم مرداد 1385
بشکست دلم... ( عکس )
فرشته ی یک کودک... ( داستان )
کودکی که آماده تولد بود،نزد خدا رفت و از او پرسید:((می گویند فردا شما من را به زمین می فرستید،اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟))
خداوند پاسخ داد:((از میان بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو در نظر گرفته ام.او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.))
اما کودک هنوز مطمئن نبود می خواهد برود یا نه.
-اینجا در بهشت من کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافیست.
خداوند لبخند زد:((فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد.تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود))
کودک ادامه داد:((من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟))
خداوند او را نوازش کرد و گفت:((فرشته تو، زیبا ترین و شیرین ترین واژه هایی که ممکن است بشنوی،در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.))
کودک با ناراحتی گفت:((وقتی می خواهم با شما صحبت کنم،چه کنم؟))
خدا برای این سوال هم پاسخی داشت:((فرشته ات دستهایت را كنار هم می گذارد و به تو یاد میدهد که چگونه دعا کنی.))
کودک سرش را برگرداند و پرسید:((شنیده ام در زمین انسانهای بدی هستند.چه کسی از من محافظت می کند؟))
-فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد،حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.
کودک با نگرانی ادامه داد:((اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم،ناراحت خواهم بود.))
خدا لبخند زد و گفت:((فرشته ات همیشه در باره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود))
در آن هنگام بهشت آرام بود،اما صدایی از زمین شنیده می شد. کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خدا پرسید:((خدایا اگر من حالا باید بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگویید)).
خداوند شانه او را نوازش کرد و گفت:((نام فرشته ات اهمیت ندارد.به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی)).
نوشته شده توسط مجتبی در شنبه بیست و چهارم تیر 1385
دوستت دارم... ( عکس )
چند حرف قشنگ...(8) ( چند حرف قشنگ )
*اگر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بحررنج است اگر عاشق شدن پس يک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است.
* عشق از علم پرسيد : او كه بود ؟علم پاسخ داد : او زمان است . عشق گفت : زمان؟ اما چرا به من كمك كرد؟ علم لبخندي خردمندانه زد و گفت : زيرا تنها زمان قادر به درك عظمت عشق است .
*چهار نفر بودند. اسمشان اين ها بود: همه کس، يک کسي، هرکسي، هيچ کس. کار مهمي در پيش داشتند و همه مطمئن بودند که يک کسي اين کار را به انجام مي رساند. هرکسي مي توانست اين کار را بکند، اما هيچ کس اين کار را نکرد. يک کسي عصباني شد، چرا که اين کار، کار همه کس بود، اما هيچ کس متوجه نبود که همه کس اين کار را نخواهد کرد. سرانجام داستان اين طوري تمام شد که هرکسي يک کسي را سرزنش کرد که چرا هيچ کس کاري را نکرد که همه کس مي توانست انجام بده.
*اگه كسي ديوونت بود، عاشقش باش. اگه عاشقت بود، دوستش داشته باش. اگه دوستت داشت، بهش علاقه نشون بده. اگه بهت علاقه نشون داد، فقط يه لبخند بزن... اين طوري وقتي هميشه يه پله ازش عقب باشي اگه يه وقت خسته شد و يه پله جا موند، تازه ميشين مثل هم.
*خواستم هديه اي برايت بفرستم گل گفت : مرا بفرست تا با عطرخود او را شاد سازم گفتم : اوخودش گل است خار گفت : مرابفرست تا به چشم دشمنانش فرو روم ، گفتم : او آنقدر مهربان است كه دشمن ندارد؛ بلبل گفت : مرا بفرست تا با آوازم او را شاد سازم، گفتم : نه او خوش صداست ناگهان صداي قلبم به گوشم رسيد؛ صداي تاپ تاپ قلبم بود كه مي گفت مرا بفرست تادوستش بدارم.
*عشق در نا آگاهي ريشه ميبندد. در گمراهي سبز ميشود و باعث نابودي طرفين ميشود اما.. دوست داشتن در کمال عقل ريشه ميبندد و در زير نور ماه سبز ميشود وهميشه گرم مي ماند وهيچ وقت سرد نميشود و اين معني اين که دوست داشتن برتر از عشق است.....
نوشته شده توسط مجتبی در جمعه نهم تیر 1385
مطالب پیشین
![]()
